میخوام عادت کنم که دیگه عادت نکنمممم!!!!!!!!!
لپ تاپم رو ورداشتم و زدم ببرون.نشستم توی ماشین.سی دی سلکشن معروفم رو پیدا کردم هر چی غم دنیاست ریخته بودم توی این سی دی.ابی-داریوش و ۱۰۰ تا اهنگ داغون دیگه ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.سرمای بدی توی جونم افتاده بود.بخهری رو روشن کردم و تا ته زیاد کردم.مسیر همیشگی کافه رو پیش گرفتم.اره همون کافه تنهایی معروف.ولی امروز مثل بقیه روزای بارونی خیلی شلوغه. تو بارون که رفتی........داشت واسه خودش میخوند.طاقت نیاوردم دوباره این اشکای لعنتی ریختن پایین.واسه اینکه تابلو نشم بخاری رو جوری تنظیم کردم که فقط پاهام گرم بشه و یه کمی شیشه ها بخار کنن. سر راه رفتم دکه و ۳ نخ کاپیتان بلک گرفتم. وقتی رسیدم کافه اقای عظیمی رو دیدم.گفت سلام اقای معرفتی بازم که تنها اومدین پس بچه ها کجان؟ گفتم هیچی یه کم تنها بودم گفتم بیام بشینم اینجا بنویسم.اخه همیهش فکر میکرد من نویسدنه هستم که میام اینجا و شروع میکنم به تایپ کردن. گفت میزتون مثل همیشه خالیه.یه میز گوشه ترین قسمت کافه.یه میز ۲ نفره.پشت به جمعیت نشستم.همیهش خوشم نمیومده که کسی به جز کسایی که من رو میفهمم سیگار کشیدنم رو بیینن.من واقعا عمیق پمک میزدم به سیگاروو این یه نشون بیشتر نداره........ اقای عظیمی گفت مثل همیشه میل میکنید؟گفتم بله مثل همیشه تلخ تلخ. لپ تاپ رو باز کردم و صفحه ی زخیره شدم رو باز کردم.بازم هجوم خاطراتی که باید یه جایی به جر ذهنم ثبت بشن. پشت به همه نشستم و زیر سیگاری رو کشیدم جلو و با فندک مخصوصم روشنش کردم.باز هم پک های عمیق باز هم خاطرات بد..... چند وقتی بود اون ادم همیشگی نبودی.جواب هام رو سر بالا میدادی.جواب اس ام اس هام زنگام.همش با تاخیر بود.یا صلا جواب نمیدادی. با بد بختی راضی شدی امروز رو با من باشی.اول گفتی حوصله بیرون اومدن ندارم.کاملا یادت رفته بود امروز چه روزیه.پارسال این موقع بهم قول دادی هیچ وقت تولدم رو فرامنوش نمیکنی ولی الان...... تو کافه توی جای همیشگیمون نشسته بودم و منتظر تو بودم.اومدی ولی کاملا نا راضی به نظر میومدی.گفتی زیاد وقت نداری.هر چی سعی کردم غیر مستقیم به یادت بیارم امروز چه روزیه نشد.تااینکه اشک توی چشمام جمع شد.نخاستم متوجه بشی.ولی فهمیدی.چفتی چی شده چرا این طوری میکنی. وقتی فهمیدی امروز چه روزیه به ظاهر مهربون شدی.گفتی من رو ببخش.این روزا مشکلاتم زیاده فکرم در گیره. اره میدونستم این روزا نمشغولی ولی مشغول چی ......... گوشیت زنگ خورد.همون گوشی که با شوق و ذوق خودم برات خریدم.کادوی تولدت بود.از جات بلند شدی.گفتی پدرمه.ولی همیشه که جلوی من با خانوادت صحبت میکردی.رفتی اون ور تر.کاملا چهره ی شادت معلوم بود یه لبخند زدی و گفتی تو هم ههمین طور و قطع کردی و اومدی طرف من. کی بود؟ پدرم بود دیگه گفت باد بریم جایی.گفتم با دوستام بیرونم گفت میام دنبالت.۱۰ دقیقه ئیگه اینجاست عذر میخوام کاری دارم باید برم.ناراحت شدم ولی به روم نیاوردم.دیگه چیزی نگفتم از هم جدا شدیم من رفتم بالا سراغ ماشین.چون جا نبود ماشین رو بالا پارک کرده بودم.وقتی ار کوچه پیچیدم پایین به سمت خیابون......... این دیگه ماشین کیه.اااااااا.این که پدرت نیست.این پسر کیه؟چرا انقدر تو خوشحالی؟ مغزم کار نمیکرد.دوباره ماشین رو پارک کردم و رفتم توی کافه.۴ ساعت حدودا گذشته بود شمارت رو گرفتم.بعد از کلی بوق خوردن جواب دادی.بازم بیحوصله. گفتم که همه چیز رو دیدم.فقط بگو از کی؟ گفت چی میگی؟حوصله داری تو هم ها.گفتم دیدم سوار ماشینش شدی.بگو ازر کی میشناسیش؟ ۲ ماهه.دنیا دور سرم چرخید. چرا بهم نگفته بودی؟ میترسیدم.من میدونم چقدر دوسم داری ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم.من اون رو دوست دارم...... فقط گوشی رو قطع کردم و. سرم رو گذاشتم روی میز.... کافه داشت بسته میشد.اقای عظیمی گفت محمد خان عذر میخوام ولی باید ببندیم ساعت ۱۲. چیزی نگفتم یه مقدار پول گذاشتم روی میز .ضنیدم که میگفت شما که چیزی نحخوردید...... ماشین رو روشن کردم.صدای کنده شدن ماشین توی خیابون خلوت پیچید. چشمام جایی رو نمیدید.اشک جلوش رو. گرفته بود.دیوانه وار رانندگی میکیردم.فقط صدای ترمز شدید یادم هست و ............. بعد از ۳ ناه کما به هوش اومدم.دیگه همه داشتن نا امید میشدن....... . . . لپ تاپ رو بستم و قهوم رو خوردم.سیگار اخر رو هم روشن کردم که دستی از پشت خورد روی کمرم. ا .رضا تویی؟اینجا چی کار میکنی؟ رفتم خونه مامان گفتن با یه حال عجیبی زده بیرون.فهمیدم اومدی اینجا.زنگ زدم بچه ها هم بیان.فکر کنم به اندازه کافی تنها بودی دیگه. بعد از نیم ساعت میزمون رو عوض کردیم .همه اومدن.همون اکیپ همیشگی. توی جمعمون پریا خیلی خوب فال قهوه میگرفت.دید من پکر گفت محمد رضا دوست داری یه بار دیگه بگیرم برات؟ ۱ سال پیش بران همین جا فال گرفته بود.گفته بود.گفته بود یه عزیزی رو از دست خواهی داد. گفتم باشه.نعلبکی رو گذاشتم روی فنجون و بعد ار نیت برگردوندم. توی نعلبکی یه عکس جالب افتاد.یه ادم که زیر یه درخت تنها نشسته. گفت یه قلب میبینم.ببینید بچه ها.اقا محمد ما عاشق شدهههههههههههه......... کم اوردم زدم بیرون.... هنوز داشت بارون میبیارید.سوار شدم و رفتم سمت ولیعصر.الان پارک بعترین جا برای فکر کردنه. وقتی رسیدم هدفون رو کردم توی گوشم زیر بارون شروع کردم به راه رفتن.......... شدیدا الان گیج میزنم.چون تا رسیدم تهران رفتم بیمارستا تا دبروز ظهر.اصلا نمیدونم چجوری برگشتم.هنوز به هیچ نتیجه مفیدی نرسیدم.هنوز منگم.گیجم.رفتم که بعضی چیزا و یعضی کسا رو فراموش کنم.ولی نتونستم.نمیدونم چرا نمیتونم.ولی بازم سعی میکنم.تلاش میکنم.ادمی که فراموش شده دیگه باید سعی کنه بتونه دیگران رو فراموش کنه. دیروز استثناا یه اتفاق خوب افتادومنتو زمینه ی سیستم های مدار بسته و شبکه و اینا یه چیزایی میدونم.یه کاری برام پیدا شده که کارشناسی این سیستماست.اگه با استخدامم موافقت بشه خیلی خوبه.چون همه چیزش خوبه.به خدا حقوقش برام مخهم نیست فقط یخوام یه جا باشم که ذهنم پذت نشه.کار خوبیه.خدا کنه بشه یه اتفاق بدم افتاد.یه چند روزی از یه دوست گل خبر نگرفتم.گفتم بزار من هیچی نگم شاید بالاخره اون یه خبری ازم گرفت.ولی دیشب فهمیدم که چه اشتباهی کردم اون یه مشکل داشته که نتونسته ازم خبر بگیره.وخبر نگرفتن من هم از اون خیلی بد تد بود هر ند که بازم دیشب.........هیچی.ولش کنید. روز تولئ وبلاگم یه پست نوشتم ولی چون اونجا سرع نت پایین بود نشد بفرستمش.الان براتون میزارمش ------------------------------------- نمیدونید اینجا چه هواییه!!!!!!!!این ۲ روز کلاردشت بودم ویلای داییم اینا.اونجا تلفن نبود.الان هم جاتون خالی توی لابی هتل رامسر نشستم.چقدر من فضای این هتل رو دوست دارم.امروز نیاز داشتم بیام و پست بزنم.امروز ۷ بهمنههههههههه.سالگرد وبلاگیم.عزیز ترین موجود زندگی من.جایی تموم حرفام رو میزنم.جایی که یه عالم دوست گل و نازنین پیدا کردم.تمام دوستای خاموش و لینکی و کامنتی و غیره.کسایی که اولین یارای من بودن استاد رضا نیا:کسی که به من نوشتن رو یاد دادن تینا:کسی که ............معرکست دیگه چی بگم اخه پریا:یه خاهر واقعی.یادش بخیر با هم رفتیم چایی خریدیم یادته؟تو پارک داشتیم میلرزیدیم زهرا(خانم کوچولو):یه دوستی که اسمش کوچیکه ولی دلش قد دریاست.یه دختر ماه(اون شب ساعت ۳ یادته؟کم مونده بود فحشم بدی کامیار:۴ سال بهترین روزای عمرم رو کنارش بودم.با اون نوشته های بی نظیرش نیلوفر:یه فرشته.یه دوست خوب.یه هم کنکوری اق صدری گل:یه داداش واقعی .......... انقدر این ادما زیادن که اگه بخوام تک تک بگم شب میشه.ببخشید که همه رو نگفتم من اینجا ساعت با یه دوست رامنسری قرار دارم.یه وبلاگ نویس از دیار پرشین بلاگ.گفته اسمش رو نگم ولی به جون خودم پسره هااااااااااااااا.قرار ناهار مهمونش باشم کنار هتل رامسر یه پیتزا فروشی معرکست نمیدونم رفتیتد یا نه. اقا یون خانم ها امروز استثناعن اسم پست رو که دیدید.تینا؟پریا؟صدرا؟بچه هایی که از روز اول باهام بودید این اسم اشنا نیست؟عنوان اولین پستم توی سال ۸۷ بود دیه. امشب بالاخره دریا رو میبینم.دریا خانم نه هااااااا.دریا.میخوام شب تا صبح بشینم و باهاش دردودل کنم.فکر کنم هر شب این کا ر رو بکنم.میخوام گریه کنم با تموم وجود میخوام خدا رو شکر کنم برای بعشی روزای خوشم.گله کنم از بعضی بی وفاییی های دنیا.میخوام شکر کنم برای سلامنتی خیلی ها.و خیلی حرفای دیگه. خوب دیگه من برم.خیلی دلم براتون تنگ نیشه.از امشب دیگه عباس اباد هستم.ویلای خودمون.اونجا راهتم.تلفن هم که ستو.منم همش شبا میام پیشتون.البته خاموشه خاموش شب و روزتون در پناه خدا خوش نمیدونم دوباره کی پست بزنم.شایدم اصلا فردا.امار وبلاگم ترکوندهههههههه اهنگ نوشت:هم قالب عوض شد هم یه اهنگ قشنگ از رضا شیری و نیما علامه گذاشتم.اسمش من رو. ببخشه.من که ۱۰۰ بار از اول گوش دادم.حالا شماها خوشتون بیاد یا نه.........اسپیکرت رو روشن کن
بالاخره رفتنی شدم.انقدر رو مخ بابام رفتم ولی راضی نشد.گفت تنها نمیزارم بری.اونجا بی درو پیکره.خلاصه تو این جور مواقع خواهر جان به داد ما میرسه.خدایی بهانه رو داشته باشید:میگه بابا جون بزار بره این هنوز خسته ی کنکوره.خلاصه بابمون هم دیشب اجازه رو صادر کردو من بابابام چون تقزیبا اخحتلاف سن زیادی داریم زیاد راحت نیستیم ودرد و دل نمیکنیم.ولی دیشب بابام بردتم پارک حسابی حرف زدیم.گفت میدونم یه چیزیت هست.ولی برای این میزارم بری که قول بدی این سفر برات اعتکاف باشه.نهاین که روزه بگیسری و نماز و اینا.بلکه با خودت و خدای خودت خلوت کنی خلاصه خیلی این حرف روم اثر کرد.البته قرار بود این سفر رو همه با هم بریم ولی خوش بختانه برنامه خانواده جور نشد حالا من دارم فردا صبح میرم.با اتوبوس هم میرم.میخوام فقط فکر کنم.گوشیم هم خاموش.فقط یه خط با خودم میبرم.اونم به چنر نفر فقط میدم.کسایی که برام خیلی عزیزن. میخوام وقتی برمیگردم عالی باشم.دوست عزیزی که توی خصوصی گفته بودی محمد من احساس میکنم حرفای پست قبلت ققط از سر این بود که ظاهر قضیه رو حل کنی..اره عزیزم درسته.حرفام ظاهری بود. میرم و ۲۲ بهمن بر میگردم.شب تولدم.۲۷ بهمن هم دعوت شدم.امام رضا دعوتم کرده.صبح مشاور پیش دانشگاهیم زنگ زد گفت دارم امسال هم بچه ها رو میبرم اگه میای یا علی.منم به همین دوستم که میگم سفر بود گفته بودم از امام رضا بخواد بطلبتم.نمیدونم شاید واقعا دعا کرده.اگرم نکرده حتما طلبیده دیگههه راستی لپ تاپم رو همرام میبرم.اونجا میام وبلاگاتون رو میخونم ولی پست و کامنت نمیزارم.دلیلش هم........بماند حالا برام دعا کنید که یه تصمیم خوب بگیرم.پس خدا نگهدار تا ۲۲ بهمن ااااااااااا حواسم نبود.۷ بهمن سالگرد وبلاگم هست.شاید یه پست زدم.اگرم نزدم که هیچی از الان به خودم و وبلاگی تبریک میگم. میخوام یه فال بگیرم به نیت همه: صبا ز منزل جانانم گذر دریغ مکن وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مکن توی ترجمه کردن هم که همه استادن پایاااااان خیلی خوشحالم.خیلی زیاد.از این که چشمم بالاخره به این دنیا باز شد.به این دنیای کثیف.به ایم مردم کثیف.به این دخترو پسرای پستی که واقعا همشون جفت همن.کسایی که من تو لینکام و خواننده هام میشناسم این طوری نیستن.(خانمی که داری این پست رو میخونی.خودت میدونی منظورم تو هستی.این ادمایی که میگم شامل تو نمیشهوبه خودت نگیر لطفا)اره برات 10 تا 10 تا اسم ام اس میزدم.قسمت میدادم.دیگه از همه این بازیا خسته شدم.میخوام خودم خودم رو دوست داشه باشم.میخوام انقدر شاد باشم که همه اطرافیانم رو شاد کنم.میخوام اطرافم رو دوستانم بگیرن نه دشمنام.دیگه نمیخوام تو ارزوی این باشم که یه دختر دستم رو توی خیابون بگیره ومیخوام وقتی به یه پسر نگاه میکنم به تنها بودن خودم افتخار کنم نه به با هم بودن اونا.دیگه واقعا بهم ثابت شد ادمای خوب انگشت شمارن(بازم منظ.رم تو نیستی) از 3 هفته پیش تا الان روز و شب توی روم های مختلف عذر میخوام عذر میخوام دور از شان شماهاست لاس میزدم.واقعا لاس میزدم.هیچ صفت دیگه ای نمیشه براش به کار برد.دیگه به نظر من همه گرگن. فکر کردم اگه توی این روما بگردم بشه یه دختر خوب پیدا کنم که بشه همدمم.بشه همه کسم.بشه حرفای دلم رو براش بزنم.نمیدونید چه بلاهایی سر خودم اوردم.چقدر جاهایی رفتم توی این مدت که......... ول کن.فقط بدنید توی این مدت چشمام به اندازه 100 برابر قبل باز شد.دیشب به اون کسی که دوسش داشتم و دارم برای بار اخر.بازم میگم برای بار اخر پیشنهاد دادم یه بار دیگه بهم فکر کنه.انقدر من رو ........فرض کرد که حتی جوابمم نداد.عیبی نداره دوستم.منتظر جواب تو بودم.چون دیدم توی این جامعه چه کثافتی پخشه. این رو فهمیدم ادمی که دوست دختر نداره تنها نیست اونی که داره باید فکرش عذاب بکشه.امیدوارم تو هم با این ادمی که تازه پیداش کردی شاد باشی و بگی و بخندی. دیگه نمیخوام انقدر فکر چرت تو سرم باشه که حوصله نکنم برم وبلاگ دوستام.که اونا هم من رو فراموش کنن تینا خانم.پریا خانم اقا کامیار اقا صدری و خیلیای دیگه که خیلی وقته دیگه پیشم نمیاید.محمد سرش محکم محکم محکم خورده به سنگ.کسی نیست تولدم رو تبریک بگه به درک.خانوادم که هستن.دیگه لاقل اونا من رو به خاطر قیافه و پول ماشینم نمیخوان.کسی نیست کادوی ولنتاین بهم بده بیشتر به درک.خودم برای خودم میرم روز ولنتاین بیرون.به دیگران توی دلم میخندم.بعدم خودم رو یه شام خوشمزه مهمون میکنم. چرا پولم رو برای دیگران خرج کنم.برای خودم خرج میکنم. اگه این عمل مارال همون خواهرم نبود الان نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود.چون فکرم رو یه خورده از اون رومها جدا کرد.خدا رو شکر مارال ساعت 3 بهوش اومد.دکتر گفت اگه همه چیز خوب پیش بره عمل موفقیت امیز بوده.خدا جونم شکرت دیگه میخوام خودم باشمممممممممممممممممممممممممممممممممم دیگه میخوام اهنگام فقط شاد باشه.دیگه نمیخوام برق اتاقم رو خاموش کنم و اهنگ غمگین بزارم.میخوام پستام همه شاد باشن.میخوام بشینم برای ترم بعدم جبران کنم چون این ترم خیلی بترکونم یه درسم رو پاس کنم.هیچ کدومتون نمیتونید حال روز این مدت من رو درک کیند. چیه تند رفتم.برام مهم نیست.دیگه فقط و فقط خودم مهمم. دوست خوبم (به همین سادگی)یادته اون روز اون کامنتات رو؟الان بهش رسیدم.شاید دیر باشه ولی رسیدم.ممنونم از تو و از یه نفر دیگه که اونم همه میشناسید ولی شاید دوست نداشته باشه بدونید. میخوام انقدر خوب باشم که بازدیدای وبلاگم بره رو سه رقم.میخوام یه کار خوب پیدا کنم.سرمم گرم بشه.میخوام دوباره برم باشگاه.میخوام صبحا بازم برم فوتبال.میخوام بترکونم. خسته شدم بس که دور و برم شد پر دشمنام.اونایی که به دروغ گفتن دوسم دارن. میخوام بازم برم دریا.به بابا اینا گبر دادم بریم شمال.میخوام همه ی حوادث این مدت رو بریزم توی دریا.خودمم تو اقیانس خدا رها کنم.ببینم کجا میبرتم. فقط برام دعا کنید.فقط همین یا علی خدایا میدانی که میدانم که میدانی همه چیز را.میبینی همه کس را.خبر داشتی و داری از عشق پاکم.از نگاه معصومم.از دست نوازش گرم بر سرش.از زمزمه های عاشقانه ام در گوشش.پس چرا.پس چرا دیگیری را بر سر راهش گماردی؟چرا ؟چرا عشقم را نا دیدیده گرفتی؟مگر نگفتی از رگ گردن به من نزدیک تری؟؟؟چرا از اعتمادم سو استفاده کردی؟مگر اشکهایم را ندیدی؟مگر دعا خواندن هایم را ندیدی؟مگر ندیدی برای برگشتنش چه ها کردم و نکردم.به که ها پناه بردم و نبردم؟ روز اول که دیدمش..وقتی دستان گرمش را در دست گرفتم.خون دوباره در رگهایم جاری شد.امید زندگی.امید دوباره برای ادمی که امید در زندگیش بی معنی ترین واژه بود.ادمی که جز مرگ هیچ چیز را نمیخواست.مگر خودت به من امید ندادی؟بعد از ان روزهای سخت احساس کردم به حرفت رسیدم.مگر نگفتی بعد از هر سختی اسانی هم هست.احساس کردم میتوانم باشم.به زندگی و به زیباییهایش اری بگویم ولی افسوس.چقدر کلمه ی بدی است افسوس.چقدر بد ترکیب است. وقتی دو طعم شیرین و ترش را در کنار هم مزمزه کردیم به همه چیز فکر کردم الا به اینکه این شیرینی اکنون زندگیم به تلخی و ترشی خواهد گرایید. وای که چه ارزو ها بود که در سر میپروراندم.دریغا که هرگز نتوانستم با او به انها برسم. اکنون او در کنار دیگری.......شبها سرش را بر سینه ی دیگری میگزارد و به خوابی شیرین میرود .ای کاش فقط یک بار دیگر فقط یک بار دیگر میتوانستم سرم را بر شانه هایت بگزارم و بیارامم.برای خوشبختی خودم اشک شوق بریزم.فقط یک بار دیگر وقتی به خواب مبروی ساعت ها محو صورت زیبایت شوم.فقط یک بار دیگر نفس های منظم و گرمت را روی صورتم حس کنم.فقط یک بار دیگر دست نوازشگر و گرمت را روی گونه های خیسم حس کنم. من تو را در قمارم با خدا ار دست دادام.شاید در قمار با خودم. ولی نهههههههههه.من باید قوی باشم.هیچ وقت نخواستم از تو از کارهایت از رفتارت از سردیت از بی محلیت گله کنم.هیچ وقت نخواستم ذره ای از من گله کنی.ناراحت باشی. میخواهم فرا گیرم که چگونه و چطوووووور در تمام تنهایی خودم شاد ترین ادم باشم.اری .روزی ارزویم بود در کلبه ای چوبی در زمستانی سرد در کنار شعله های گرم و فروزان اتش سرت را در سینه ام بگیرم و با هم به دانه های سپید برف نگاه کنیم.با تو بر روی برف سفید راه بروم.اری با تو راه میروم.ولی وقتی به کنارم نگاه میکنم فرشته ها جای پایت را برای همیشه از راه زندگی من پاک کرده اند. ولی قلبم را چه کنم.جای پایت را در قلبم چه کسی پاک خواهد کرد؟ این نوشته شاید راست باشه شاید دروغ چیزیه که اومده به ذهنم.خیلی قسمت هاش شبیه من و زندگیم میتونه باشه.نمیدونم. از کمک فکری و مالی همه ی شما عزیزای دلم تشکر میکنم.دوست ندارم اسم ببرم.ولی تمام عزیزایی که کمک کردید کمک همتون به دستم رسید.امروز ظهر همه ی پول رو به دستش رسوندم.فردا قراره بره بیمارستان(کسایی که از ماجرا خبر ندارم به ۲ پست قبل رجوع کنند)از همتون ممنونم خیلی دوست دارم اسم ببرم و از تک تکتون تشکر کنم ولی این کار رو نکنم بهتره. دعا برای دوست خوبمون یادتن نره.ومادرش برای همتون دعا میکنه شاد باشید ۲۷ بهمن ماه ۱۳۸۸.محمد رضا راستی دوست گلم هانیه تو پست قبل زیاده روی کرده بود در مورد من.من عذر میخوام چه ارم ارمانهایم از من دور شدند چه ارام به تماشای مرگ خوشبختی هایم نشستم و چقدر تلخ بود که حتی یک نفر بامن در غمم شریک نشد همه مرا تنها گذاشند و من به تنهایی برای مرگ خوشبختی هایم عزاداری کردم اه اسمان بگذار خوشبخت باشم ای دریا میخواهم در کنار تو دوباره برقصم موهایم را به دست باد بسپرم ای دریا قلب مرا اکنده از غم کن کمکم کن بخندم فراموش کن تلخی های زندگی را من میخواهم تنها لحظه ای حس خوشبختی ر به درون خود راه دهم کمکم کن ....... سلام من هانیه متولد 2/11/1373 هستم و از وقتی خود را شناخته ام قلم به دست بوده ام وقرار است مدتی را در کنار شما دوستان خوبم باشم ونوشته هامو در اختیار شما دوستان عزیز بگذارم یک کتاب در حال چاپ دارم که یکی از داستاناشو در اختیار شما دوستان عزیز قرار دادم تا مطالعه کنید . من و دوستم محمدرضا که در مهربانی بی همتا است قرار است مدتی را در خدمت شما دوستان عزیزم باشیم وبا نوشته هامون با شما ارتباط برقرار کنیم 0 ممنون از اینکه به ما سر می زنید برای تک تک شما ارزوی موفقیت وسرافرازی دارم تا نوشته های بعدی خدانگهدار سلام. بچه ها اگه کسی میتونه کمک کنه به من زنگ بزنه ما کلا ۵۰۰ تومن کم داریم.یه مقداریش رو خودم یه کاری کینم فقط ممکنه نشه برگردونیم.هر کسی هم که شک داشت میتونه بامن بیاد ۰۹۱۲۸۰۳۶۵۶۹ --------------------- پ.ن: سلام.صبحتون بخیر.توی این ۱۲ ساعت خبرای خوبی شده.تقریبا میشه گفت که پول جور شده.من هنوزم منتظر هستم.مطمئن باشید که خدا ۱۰۰۰ برابرش رو برمیگردونه براتون. دیشب یه اهنگی پبدا کردم که از دیشب یه بند دارم گوش میدم.اهنگ شیدا با صدای حمید عسگری.یه اهنگ قدیمیه.من نمیدونستم وقتی خالم صبح شنید و اشکش در اومد فهمیدم.گفت خیلی خاطرات داره باهاش.مطمونم وقتی گوش بدبد یه چندتا قطره اشک از گوشه چشماتون پایی بچکه.حتما دانلودش کنید.میخواستم کدش رو پیدا کنم بزارم تو بلگ که موفق نشدممن الکی از چیزی تعزیف نمیکنم این اهنگ فوق الهاده زیباست گیتار خالی هم هست که کار نیما وارسته هست اینم لینکش:حمید عسگری گفته بودید چرا ند روزه اپ نکردم.خیلی طولانی هم نشد ولی خوب.......راستش یه کم حال و روزم جالب نبود.والان تقریبا بهترم. امروز میخوام یه عضو جدید وبلاگ رو(کافه ی تنهاییم) رو معرفی کنم.به یه دوست خیلی خوب اشنا شدم.یه نویسنده جوون.یه نویسنده...سنش رو نمیگم.بزارید تو پست معرفی که خودش میخواد بزاره اگه خواست میگه.اسم ایشون(هانیه)هست.یه دختر خوب و خونگرم.یهع همکار و یه دوست خوب برای من.دست نوشته هاش فوق العادست.در مورد کتابش هم خودم نمیگم میزارم خودش بگه. نکته جالب توجه اینه که هانیه هم یه متول بهمنه.یعنی کاملا با اسم وبلاگمون همخونی داره.قبلی عقاید یک متولد بهمن بود.جدیده اندر عقاید ۲ متول بهمنه.البته قراره راجع بع اسمش بیشتر مشورت کنیم.خلاصه از این به بعد اینجا ۲تا نویسنده داره.هم داستان هامون هم دلتنگی هامون.در ضمن هر کس دیگه هم علاقه داشت نویسنده های این وبلاگ بیشتر بشه با کمال میل قبول میکنیم. بیشتر حرف نمیزنم چون داشتانی که میخوام از ایشون بزارم یه کمی طولانیه.امیدوارم تو پست بعدی خوش رو کامل براتون معرفی کنه.شاد باشید ------------------------------------------------------------------------------------------------------- چشمانم را می بندم تا شاید لحظه ای غم را نبینم اما غم را بند بند وجودم لمس می کنم غم روزی با من بیگانه بود اما حالا مهره ی اصلی زندگیم محسوب می شود اشک به چشمانم می نشیند قلبم می لزرد وخاطرت برایم یاد اوری می شود من وپروانه از وقتی خود را شناختیم در کنار یکدیگر بودیم و من هر صبح به شوق دیدن او چشمانم را بروی جهان می گشودم پروانه خود را در لحظه لحظه زندگی من جای داده بود ما باهم به مدرسه می رفتیم با هم درس می خواندیم از پیشرفت یکدیگر خشنود می شدیم واگر مشکلی برای ما پیش می امد در اغوش یکدیگر اشک میریختیم با بند بند وجودمون یکدیگر را حس می کردیم دنیای من در پروانه خلاصه می شد او یک فزشته پاک ومهربان بود او سنبل عشق ومهربانی بود که اطرافیانش او را در حد پرتسش دوست داشتند الگو خود قرار می دادندومن در کنار او زیباترین لحظات عمر خود را سپری می کردم و چه مهربان پروانه دست مرا در دست می گرفت و در گوشم خاطرا تمان را زمزمه می کرد گاهی با صدای بلند می خندید وگاهی ارام می گریست اه دلم برای صدای پرمهرش چشمان مهربانش و لبخند لبانش تنگ است چقدر بی او تنهایم اه که چقدر سخت است بی او زندگی کردن نفس کشیدن خندیدن وحتی گریه کردن پروانه همیشه تسکینی برای غم های من بود اما حال بزرگترین غم زندگیم مربوط به اوست مادر پروانه دوباره به من یاداوری می کند که مبادا در مورد بیماریش با او سخنی بگویم و مرا راهی اتاقش می کند به پیش او می روم با لبخند لبهایش مرا به سوی خود می خواند همه ی توان خود را جمع می کنم به او سلام میکنم او دست مرا در دست می گیرد می بوید می بوسد ارام به شانه ام می زند امروز که نبودم خوش گذشت بغض خود را فرو میدهم نه من بی او نمی توانم زندگی کنم ندیدن او مساوی است با مرگ ارمانهایم سرم را به طرف خودش می چرخاند تو داری اشک میریزی چه مشکلی برایت پیش امده به من بگو به من اعتماد کن کاش میشد دوباره راز دل را با تو در میان بگذارم کاش می شد دوباره تو حلالی برای مشکلاتم باشی عصبانی بر سرم فریاد می کشد به من بگو چه مشکلی برایت پیش امده من طاقت اشک های تو را ندارم در اغوشش می کشم امروز که نبودی هر ثانیه بی تو یک سال برایم گذشت با تعجب مرا نگاه می کند باورم نمی شود تودر این حد به من وابسته باشی خنده شیطنت امیزی می کند پس باید حالا حالا ها تنها باشی چون من تا خوب شدن بیماریم باید اینجا بمونم به دستانش بوسه میزنم فرشته زندگی من عشق بی پایان من خیلی دوستت دارم چشمانش را یه چشمانم می دوزد من هم تو را دوست دارم خودت که این را میدانی دیگر طاقت پنهان کردن اشک هایم را ندارم او را از خود جدا می کنم پروانه من باید بروم نگران مرا تماشا می کند به این زودی ارام زمزمه می کنم به زودی به کنارت می ایم سریعا اتاق را ترک می کنم ساعتها در اغوش مادر پروانه گریه می کنم من تحمل این غم را ندارم مادر پروانه انروز به من گفت که غده ای بدخیم در سر پروانه است و او مدت کوتاهی پیش ما نخواهد بود انروز در خودش شکستم باور نداشتم چشمهای او به روی من بسته شود باور نداشتم دیگر دستان پرمهر او را در دست نخواهم نگرفت اخه مگه می شد بی او چشم به روی زیبایی ها گشود زشتی ها را پس زد پروردگارم به دادم برس تنها عشق زندگیم را از من نگیر بگذار باز هم با تپش قلب او به ارامش برسم بگذار دوباره خوشبختی را لمس کنم تنها لحظه ای از صمیم قلب بخندم با غم بیگانه باشم تک تک ما چشمانم را به دکتر دوخته ایم ومنتظریم او با سخنانش اینده ما رقم بزند و دکتر پس از کلی مقدمه چینی به ما پیشنهاد می دهد پروانه را از بیماریش مطلع کنیم تا او روزهای اخر خود را به هر نحوی که دوست دارد سپری کندخانواده پروانه نمی دانستند چطور این خبر را به او بدهند و بلاخره به اجبار مادر پروانه با نگرانی و چشمانی اشک بار خبر مرگ او در اینده ای نزدیک را زمزمه می کندانروز من غم عظیم چشمان پروانه را با تمام وجود لمس کردم مرگ ارمانهایش را دیدم نا امیدی را در اعماق وجودش حس کردم اه که چقدران روز تلخ بود چقدر تلخ بودامید زندگیت از زندگی ناامید شود تک پروانه قلبت در قفسی گرفتار شود با هم بروی شنهای خیس قدم میزنیم پروانه خم می شود با شنها بازی می کند سپس از جایش بر می خیزد به سمت دریا خیز برمیدارد فریاد می زند ای دریا امده ام تا با تو وداع کنم خاطرات فروانی در کنار تو دارم امده ام تا همه را دفن کنم و بروم صدای گریه اش در فضا می پیچد دریا سرنوشت بی رحم مرا از خاطراتم جدا کرد ای دریا عشقم را به تو می سپارم از او مراقبت کن اجازه نده سرنوشت گل وجود او را نیز پر پر کند خود را در اغوش پروانه می اندازم ومی گریم پروانه ارام زمزمه می کند فکرمی کردم تا اخر دنیا در کنار تو خواهم بود هیچگاه تنهایت نمی گذارم اما بایدیروم و این جدایی یک جدایی اجباری است وحالا که من نیستم دوست دارم تو خوشبخت شوی تو بروی سهم مرا نیز از دنیا بگیری ارام گریه می کنم مگر می شود بی تو خوشبخت شد دستش را به سمتم دراز می کند بهانه نیار ارام زمزمه می کنم باشه قول میدهم بوسه ای از گونه ام میگیرد هرگز قولی که به من دادی را به دست فراموشی نسپر هیچ گاه فکر نمی کردم در کنار تو بنشینم حرف از رفتن بزنم هیچ گاه فکر نمی کردم دستان تو را در دست بگیرم به چشمانت نگاه کنم بخواهم با تو وداع کنم مهربان زندگیم من تا چند روز دیگر باید بروم اما تنها جسم من از تو دور می شود و روح ما همیشه در کنار هم خواهد ماند و من دوست ندارم تو بعد از من اشک بریزی غم به دلت راه دهی زیرا فکر اینکه من باعثی برای بارانی شدن چشمهایت نارت وغمگین شدن دل کوچکت شوم مرا دیوانه می کند از خواب که بیدار می شوم پروانه را در کنار خود نمیبینم نگران به دنبالش می گردم اما او را نمی یابم نکند به کنار دریا رفته است با تمام توان به سمت دریا خیز برمیدارم ناگهان جسم او در مقابل من قرار میگیرد که به روی زمین افتاده است ناگهان وحشت زده چند قدمی به عقب برمیدارم به امید انکه تصویر او یک سراب باشد اما نه او پروانه ی من است به طرفش خیز برمیدارم دستش را در دست می گیرم با تمام وجودنام او را فریاد میزنم اشک میریزم پروانه تو حق نداری مراتنها بگذاری تو حق نداری با قلب واحساس من بازی می کنی پروانه من بی تو نمی توانم زندگی کنم ارام خم می شوم صورت او را بوسه باران می کنم نمیفهمم چطوراندام نهیف من پروانه را در اغوش می گیرد به ویلا می برد مادر پروانه دیوانه بار بر سر وروی خود میزند وهیچکدام ارز ما حال خوشی ندارم و پدرم او را در اغوش می گیرد در ماشین خود می گذارد وراهی بیمارستان می شود باورم نمیشود پروانه من ارام در بغل من خفته است و توانایی حرف زدن ندارد پروانه سالها از ان ماجرا می گذرد و من با پسری که قلب پروانه در سینه اش می تپد پیمان ازدواج بسته ام و نام دخترم را پروانه گذاشته ام تا یاد پروانه ی زندگیم همیشه در ذهن من وهمسرم جاوید بماند من وهمسرم خانواده ی پروانه وتمامی کسانی که اعضای بدن پروانه به انها جانی تازه بخشید هر پنج شنبه شاخ گلی راهی مزار ان فرشته می کنیم ومن هر پنج شنبه به او یاداوری میکنم اگر او قلبش را به من تقدیم می کرد تا من با شنیدن ضربان قلبش به ارامش برسم نمیدانم بی او چه بر سرم می امد نوشته شده توسط هانیه شب سردی است.و من افسرده راه دوری است.و من خسته تیرگی است .و چراغ مرده میکنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من ادمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من... قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که با من بگوید اندکی صبر و سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر ارم از دل: وای این شب چقدر تاریک است *احتیاجی نیست کسی فکر کنه این شعر رو پیچوندم.برای زنده یاد سهراب سپهری بود پ.ن:رمز رو فقط یک نفر داره.بازم عذر میخوام. پایان یه هفته بعد ارزو و مامان و باباش اومدن خونه روببینن.از اون لحظه ی اول که دیدمش تو دلم گفتم خدا جون یخ کاری کن اینا بشن همسایمون.من تنهایی حوصلم سر میره. خلاصه از همون اول از اونا خوشم اومد و خدا رو شکر چون همه چیز بدون مشکل بود ارزو اینا شدن همسایمون.خلاصه کم کم من و ارزو هم بازی شدیم.تابستون هر روز یا من بالا بودم یا ارزو پایین بود.ارزو ۲تا داداش داشت امیر علی ۱۱ سالش بود و امیر حسین هم ۱۵ سالش.من و ارزو هم با هم ۱۳ روز اختلاف داشتیم. من بزرگتر بودم.امیر علی داداش کوچیکه مهربون بود و با خودمونم هم بازی بود ولی ایمر حسین از من زیاد خوشش نمیومد.دیگه دنیای ما بو ددیگه.واسه همین هم من زیاد بالا نمیرفتم.تابستونا هم عشقمون بود توی حیاط بازی کنیم.من یه دوچرخه داشتم که همیشه میدادم اول ارزو سوار بشه.واسه خودم احساس مردونگی میکردم یه حس تعلق.بچه بودیم دیگه.حالا تعریف از خود نباشه جدا من ادم مهربونی هستم.این رو خواهرم همیهش میگه مثلا امکان نداره یه چیزی بخوام بخورم ولی برای بقیه نگه ندارم و امثال اینها. خلاصه ما همش یا در حال دوچرخه سواری بودیم یا توی حوض بازی میکردیم.همدیگر رو خیس اب میکردیم.مامان ارزو هم من رو خیلی دوست داشت.همیهش به شوخی میگفت محمد رضا باید بهش داماد خودم منم که این چیزا حالیم نبود.دست ارزو رو میگرفتم میگفتم بیا بریم بازی کنیم بزار اینا حرفای بزرگونشون رو بزنن.چقدر قشنگ بودن احساسات اون موقع اصلا برام مهم نبود که ارزو یه دختره.یه زندگی بدون مرز.همیهشمیگم ای کاش هیچ وقت بچگی هامون تموم نمیشد.از اخرین سال راهنمایی دیگه کم کم دغدغه های ما شروع میشه.ای کاش تو همون سن ۱۰ ۱۱ سالگی میموندیم. ما و ارزو اینا ۴سال و نیم همسایه بودیم.یعنی بیشترین مدتی که یه مستجر تو خونه ی ما موندن.تا ایمکه بابام تصمیم گرفت اون خونه رو بفروشه و بیایم جایی که الان هستیم.یادمه اون روز انقدر گریه کردم که فرداش مدرسه نرفتم.ارزو هم این جوری بود.خلاصه دیگه اونا رو ندیدم تا:........... امروز صبح مامان رو بردم ازمایشگاه برای انجام یه چکاپ کامل.مامان رفت تو و من نشسته بودم.یه چند نفری هم نشسته بودن.من سرم رو کردم تو مجله ای که گرفته بودم ولی حواسم به اطراف هم بود.که خانم منشی صدا زد خانم (ارزو ته.......)کی هستن.یه لحظه با خودم فکر کردم.ا.این اسم چقدر اشناست.هی فکر کردم چقدر این فامیلی به گوم اشناست.انقر به ذهتم فشار اوردم که یادم اومد/.گفتم نه حتما یه تشابه اسمیه.وقتی ارزو رو دیدم دیگه مطمئن شدم.چون چشماش همون رنگی بودن.سبز.یه دفعخ داد زدم .اااا ارزو تویی؟؟؟؟؟؟؟ طفلی انچنان جا خورد که.همه داشتن من رو نگاه میکردن.او.ل فکر کرد مزاحمم.گفت خجالت بکش اقا.درسته این خانم اسم من رو بلند صدا زدن ولی دلیلی نداره شما سو استفاده کنید. گفتم ااااااااا.محمد رضام.یادت رفته؟۸-۹ سال پیش؟؟؟؟؟؟؟؟خیابون شریعتی؟من محمد رضا معرفتی هستم دیگه؟؟؟؟؟بابا با هم ۴ سال همبازی بودیم. یه دفعه خندید و گفت نه.گفتم اره.خلاصه دست دادیم و اومد نشست کنارم.باورم نمیشد.واون هم همین طور.خلاصه یه کم صحبت کردیم و گفتم تو کجا این جا کجا؟مامان اینا چورن؟امیر علی؟امیر حسن؟خوبن|؟ اره همه خوبن.تو چی کار میکنی؟همه خوبن؟داداشت؟خواهرات. اره همه خوبن .این جا چی کار میکنی؟ گفت اومدم baby check بگیرم. گفتم دروغ میگیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خندید و گفت اره.هنوز باباش نیست که خودش بخواد بیاد گفتم از دست تو ادم نمیشی. یه دفعه دیدم مامانم داره عین چی نگام میکنه.بیچاره فکر کرده بود اقا سر گلش انقدر دیگه ر رو شده که توی ملا عام مخ میترکونه. مامانم گفت خجالت بکش .باید بشناسمش؟ گفتم.ا.بابا ارزو.یادته خانم ته..... رو؟همسایمون بودن تو محل قدیمی. مامانمم خندید و ارزو رو بغل کرد و قربون صدقش رفت از این جور حرفا خلاصه جفتشون سوار شدن و مامان یه بند این طفلی رو سوال پیچ کرده بود دیگه. مامان رو رسوندم خونه و بردم ارزو رو برسونم خونشون.البته خونشون که نه.چون ماشینش همون جلوی ازمایشگاه بود.ولی با ما اومده بود چون مامان فکر کرد ماشین نداره و اونم هیچی نگفت. خلاصه یه کم تو ماشین نشستیم و حرف زدیم.فهمیدم که نامزذ کرده و دارن کاراشون رو درست میکنن که برن المان یبش امیر حسین و خانوادش.خیلی خوشحال شدم.با اینکه زشکی یه زرشته خوب قبول شده بوده ولی چون ۳ سال پش عاشق نامزدش میشه و الالن میخوان برن اونجا که اونجا ادامه تحصیل بده. منم از زندگیم حرف زدم.خیلی خوشحال شد وقتی فهمید دانشگاه قبول شدم. دیگه خداحافظی کردیم رفت. مامان هم شماره خونشون رو گرفت که برام یه شب شام دعوتشون کنه. داشتم فکر میکردم چقدر دنیا کوچیکه.ادما بعد از چند سال دوباره جلو راه هم قرار میگیرن. دیروز خیلی حوصله نداشتم.ولی بعد از ظهر در الی که در اوج بی حالی بودم همون دوستی که شب عاشورا گفتم براسش دعا کنید بهم خبر داد که دیروز بلند شده و راه رفته.خیلی خوشحال بود منم خوشحال شدم.ولی برای بی حالی یه دوست دیگم هونز ناراحتم. نمیدونم کی میخواد اون گذشته لعنتی رو فراموش کنه.ادما باید گذشته و خاطرات بدش رو بریزن دور.به فکر اینده باشن.دوست خوبم بازم ازت خواهش میکنم یه کم به خودت بیا.خود خوری و غصه گذشته رو خوردن هیچ چیز رو درت نمیکنه.میدونم فراموش کردن ادمهایی که توی زندگیمون نقش زیادی رو ایفا کردن سخته ولی اگه سعی کنیم میشه.البته به شرطی که یه نفر هم کمکمون کنه.شا دباش.خواهش میکنم ازت *** زیر بارون گریه کردم تا تو اشکام رو نبینی.سرما رو بهونه کردم تا تو دستام رو بگیری![]()
)
خوشحالم.اخه یک سال که مینویسم.یک سال بزرگ شدم.چقدر خاطرات تلخ و شیرین داشتم توی این یک سال.ای بابا.......ولش کن
---------![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اولین پستیه توی این یک سال که وقتی دارم مینویسمش دونه های اشکم میریزه روی کیبوردم.میخوام حس الانم رو.غم الانم رو با بند بند وجودتون حس کنید.میدونم خود خواهیه
هیچ وقت ازش ننوشتم اینجا.نوشتم ولی جوری نوشتم که نا امید نشه.اما الان دیگه برای پول عملش حتی کامپیوترش هم فروخته.
من مدتیه که صاحب یه خواهر شدم.یه خواهعر واقعی.کسی که برای این اومد جلو که من با من یه رابطه دیگه داشته باشه.حالا داستانش مفصله
ولی شد خواهرم.چون فهمید من یه نفر دیگه رو دوست دارم.اینا اصلا مهم نیست.مهم اینه که اون داره.......
امروز خواهرش بهم اس ام اس زد که همه چیزمون رو فروختیم.حتی فرش کامپپیوتر.......همه چیز رو.
خواهر من سرطان داره.این رو قبلا هم گفتم بهتون.الان باید عمل کنه.پولشون جور نیست.
بعضی از بچه ها میدونن من وقتی داغونم میرم میشینم توی حموم زیر دوش اب داغ گریه میکنم.الان خیلی حالم بده.
تو رو خدا براش دعا کنید.ببخشید من اصلا نمیتونم درست تایپ کنم
قرار بود هانیه امروز پست معرفی بزاره.ولی من طلقت نیاوردم.کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم جز شما
فقط دعا کنید براش
خودم حال روز خوبی ندارم.امروز هم که این خبر رو شنیدم.......
خدانگهدار![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
.اومد یه چیزی بگه که گفتم .مامااااااان.این رو میشناسی؟؟؟؟؟؟؟ارزوئه.![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
